تبلیغات
زندگی زیباست

زندگی زیباست

این همان عشق است :[دل تنگیها , ]

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 و 07:57 ب.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



دکتر شریعتی :[جملات زیبا , ]

دکتر شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 و 07:47 ب.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



عیب رندان مكن :[عمومی , ]

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

======

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 و 07:14 ب.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



من گریه نمیكنم :[دل تنگیها , ]

دلم که گرفته باشد,حرف نمی زنم...اشک نمی ریزم...فقط سکوت می کنم...حتی نمی نویسم...حتی بغض هم نمی کنم
چشمانم خوب یاد گرفته اند اشک نریزند وقتی دلم گریه دارد و شاید من یاد گرفته ام طوری اشک بریزم که چشمانم هم نفهمند
.....
حالا تو ننشین و روز هایی که ننوشته ام را هی نشمار....

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 و 07:02 ب.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



داستان :[عمومی , ]

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "

او در ایمیل خود نوشت :

مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که ...

ادامه داستان

نوشته شده در شنبه 1 فروردین 1388 و 03:11 ب.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



اینم روش :[دل تنگیها , ]

با همه ی به سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام در پی گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بگیرانی ام خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه میدانی ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1387 و 12:32 ق.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



آه :[]

این روزها که پری های کوچک غمگین سر از آب بالا نیاورده صید می شوند تور شما هم حکایت خودش را دارد... به خدا آنقدر لیز خورده ام از حصار دست های شما و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک خانگی مان... علی کوچیکه هم برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند! آنقدر لاس زده ام با جلبک های ته این حوض که مثل قورباغه های هزار ساله دچار دگر دیسی شده ام... این روزها که پری کوچک های غمگین..............

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1387 و 12:15 ق.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -



ساده :[دل تنگیها , ]

هیچ گاه فکر نکردم که شاید روزی اینگونه به پایان بیاندیشد:
ساده بود
ساده زندگی کرد
و ساده عاشق شد
هنوز هم نگاه بی قرارش را به یاد دارم
همیشه سکوت را خوب معنی میکرد
و در جواب تمام سوال ها فقط لبخند میزد
چه ساده از تمام حرف ها و نگاه هایش دل کندم گذشتم...
از همه چیز حتی از خلوت ناگفته هایش....
من هیچ وقت نفهمیدم سر چشمه این همه سکوت و غرور از کجا بود...

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1387 و 12:12 ق.ظ توسط ali

ویرایش شده در - و -